من قاعدتا نباید پا تو کفش رضا کنم اما حالا که همت کرده شروع کرده منم کمک می کنم. شاید سبک نوشتن اون متفاوت باشه، مثلا بخواد گزارش برنامه واربنویسه. حالا فعلا شروع میکنم تا ببینم چقدر آبمون تو یه جوب میره!
----------------------------
امروز صبح که از خواب پا میشیم هیجان زده تر از روز قبل و روزهای قبل تریم. اولین شب خونه به دوشیمون رو تجربه کردیم. ناباوارانه روز رو شروع میکنیم.
در مسیر کنبرا، پایتخت استرالیا، افتادیم. مسیر انتخابی: Hume Highway. اولین شهر سر راهمون Goulburn نام داره. میریم information centre. همینجا لازمه تاکید کنم برای هیچ گونه سفری تو استرالیا نقشه و کتاب و هیچی لازم نیست فقط کافیه اولین شهری که دم دستتون بود به مرکز اطلاعاتش مراجعه کنین تا تو بروشور و نقشه و اطلاعات دفن بشین. مجانی و مفید اما گیج کننده چون به قدری اطلاعات زیاده که قدرت تصیمیم گیری رو ازتون سلب میکنه. من تو خاطره نویسیم از جاهایی که اتفاق خاصی نیفتاده و چیز خاصی نبوده، پرش میکنم و فقط جاهایی که برام پررنگ تر بوده رو ذکر میکنم. نکته ی پررنگ امروز ما دریاچه ی Burrinjuck بود! 53 کیلومتری جنوب غرب شهر Yass. برای داخل شدن به اینجا باید نزدیک ۴۰ کیلومتر مسیر انحرافی رو طی کنی. اما مسیر زیباست، مراتع مملو از میش و قوچ و گاو. به دریاچه که میرسی بعد از طی کیلومترها مسیر پیچ در پیچ و سراشیبی و سربالایی میرسی به دریاچه، وسط کوهها، ساکت آروم زیبا و نجیب. ماشین رو که پارک میکنیم از لابلای بوته و درخت ها سر و کله ی یک کانگورو پیدا میشه. چنان هیجان زده میشیم اما خودمون رو کنترل میکنیم و به بی خیالی میزنیم که فرار نکنه! هنوز خبر نداشتیم با چه موجود روداری طرفیم! مساله اینه که توقع داری تا وارد استرالیا بشی گوله گوله کانگورو ببینی اما ما تو این ماهها اقامت یه دونه هم ندیده بودیم!! اینه که وقتی در اولین روز مسافرتت به چیزی برسی که ماهها انتظارش رو داشتی هیجانش زیاده. کانگوروئه اومد نزدیک و نزدیک تر! یه تیکه نون در آوردیم و با خونسردی اومد از دستمون خورد. اینجا دیگه ما در حال مرگ بودیم از هیجان! یهو همینجور از وسط درخت و بوته و اینور و اونور کانگورو بود که دورمون ظاهر شد!! هی میومدن نزدیک و نزدیک تر. ما هم اینقدر بهشون غذا دادیم که دیگه هیجانمون تخلیه شد! حالا میخواستیم بشینیم یه لیوان چای دبش داغ بخوریم اما این دفعه اونا ول کن نبودن! یه کیسه کنارم بود و نشسته بودم، این یارو هی میومد کله ش رو میکرد تو کیسه هی من کیسه رو بکش هی اون میومد جلوتر! هی سعی میکردم بترسونمیش بره اما یه صداهای عجیب غریبی هم از ته حلقش در میاورد! خلاصه یه جوری بود که جمع کردیم و د فرار! اینجوری بود که اونروز بالاخره یه دل سیر کانگورو دیدیم!
فردا میرسیم کنبرا.
پس مسیر امروز شد:
Sydney, Goulburn, Yass, Burrinjuck Waters State Park, Canberra
جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧
چهارده هزار کیلومتر سفر دور استرالیا
وقتی کک سفر تو جون آدم می افته دیگه کاریش نمیشه کرد. فقط یادمه یکی دو روز نگذشته بود که هرچی قرارداد داشتیم از اجاره خونه بگیر تا تلفن، برق، گاز، اینترنت و بعضی سرویس های دیگه مثل فیلم همه رو فسخ کرده بودیم. تو گام بعدی هم یه آگهی فروش وسایل خونه زدیم تو آپارتمان که به جز چند تیکه چیزی فروش نرفت و چاره ای نداشتیم جز اینکه همه وسایلی رو که خرید و تهیه هر کدومش برامون یه دنیا خاطره داشت رو بریزیم بیرون. فقط 2 تا چمدون از وسایل خرده ریز یا باارزش بستیم که اونم دادیم یکی از دوستمامون که برامون نگه داره. اون بنده خداهم با اینکه به جز یه اتاق کوچیک جایی نداشت ولی بزرگوارانه قبول کرد. وسایل سفر رو هم ریختیم تو ماشین! آره این دفعه تصمیم گرفته بودیم به جای هایکینگ با ماشین بریم دور استرالیا رو بگردیم. ماشالله این قاره به اندازه ای بزرگه که اگه میخواستیم همین مسیر رو پیاده بریم شاید چند سالی طول می کشید! البته قبل این سفر چند برنامه چند روزه هایکینگ انجام رفتیم که اگه فرصت بشه بعدا یه گزارش برنامه کوتاه ازشون تو بلاگ میگذارم. خلاصه قید همه چیزو زدیم و شدیم من، سیما و ماشینمون. بهد از این بود که باز مفهوم واقعی آزادی از قید و بند زندگی روزمره رو با تمام وجود داشتیم حس می کردیم. حالا دیگه هیچ جایی رو تو شهر نداشتیم که بریم و بمونیم و به معنی واقعی کلمه بی خانمان شده بودیم. جای درنگ نبود تنها کاری که کردیم رفتیم از چند تا از دوستامون خداحافظی کردیم و عکس یادگاری گرفتیم. حالا هم دیگه می بایستی قبل تاریک شدن هوا شهر رو ترک میکردیم که بتونیم یه جای مناسب چادر زدن واسه شب مونی پیدا کنیم وباید بگم تنها چیزی که دلگرممون می کرد و بهمون امید و شوق و نیروی حرکت میداد حوادث و آینده غیرقابل پیش بینی بود که در انتطارمون بود، و این تازه آغاز یک ماجراجویی کوچیک بود. ادامه دارد...
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٤٠ ب.ظ توسط هایکر ماجراجو لینک
شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦
آن روي ديگر سکه طبيعت
"من نباید زنده میبودم"(I shouldn’t be Alive) عنوان یک مجموعه برنامه تلوزیونی هست که اولین بار در سال 2005 از شبکه دیسکاوری بر روی آنتن رفت. مجموعه داستانهای این برنامه حاصل تجربیات واقعی افراد عادی هست که توانستهاند در شرایط باورنکرنی جان سالم به در ببرند. هفته پیش شبکه 9 استرالیا یکی از مجموعه داستانهای این برنامه رو پخش کرد به نام "Trapped Under a Boulder" که به سفر ماجراجویانه Warren MacDonald و Geert Van Keulen به جزایر Hinchinbrook اختصاص یافته بود. آقاي Warren یک هایکر باتجربه از استرالیا و Greet یک طبیعتگرد از کشور آلمان بود که در آپریل 1997 در ارتفاعات Mount Bowen از جزایر Hinchinbrook واقع در سواحل شمال شرقی کوئیزلند استرالیا با هم آشنا شده و تصمیم میگیرند با هم سفر کنند. آنها شب به خاطر اینکه از بوتههای بلند جنگل فرار کرده باشند ترجیح می دهند در کنار بستر رودخانه چادر بزنند. نصفه شب Warren جهت گرفتن خرگوش(دستشویی!) پابرهنه دنبال محل مناسبی میگشته تا خودش رو خلاص کنه. او در حالیکه سعی داشت از پشته خاکی کنار رودخونه بالا بره یه تخته سنگ یک تنی از جنس گرانیت سخت کنده میشه و میافته روی پاش و اونو به زمین میخکوب میکنه. او شروع به فریاد زدن میکنه و دوستش بلافاصله بیدار شده و شتابان به کمک او میاد ولی پس از چند بار تقلا برای تکان دادن تخته سنگ می فهمند که تلاششون بیهوده هست. دوست آلمانیش تنها چاره رو در این میبینه که از کوه پایین بره و کمک بیاره. اما مشکل اینجا بود که با نزدیک ترین آبادی حداقل 60 کیلومتر فاصله داشته و برای رسیدن به اونجا هم باید از وسط جنگل جهنمی عبور ميكرد. خلاصه 4 روز طول میکشه تا در اوج خستگی و بیرمقی خودشو به ساحل برسونه و بتونه کمک بیاره. در خلال این چند روز هم Warren شرایط خیلی بدتری رو تحمل میکنه. زیر تخت سنگ موندن اونم با باران های گاه و بیگاه تنها بخشی از مشکلاتشه. تلاش یه خرچنگ خاردار جهت خوردن پای اون یکی دیگه از بدبختیهای هست که گریبانگیرش میشه. چون پاش زیر تخته سنگ بود و حس نداشت نفهمیده بود و تنها پس از خونين شدن آب اطراف تخته سنگ متوجه ماجرا میشه و هر جوری که هست با یه تکه چوب بلند فراریش میده. پس از اون هم حشرات ریز شروع به خوردن پاش میکنند که دیگه کاری از دستش ساخته نبوده. خلاصه وقتی دوستش کمک میاره به طرز معجزه آسایی زنده مونده بوده. ولی خب پزشکا نتونستند برای جفت پاهاش کاری کنند و هر دو رو قطع کردند.
حالا بشنوید از Ralston که در سال 2003 داشته در دره Blue John واقع در جنوب شرقی Utah به تنهایی داشته صعود میکرده. بعد در حالایکه داشته چهار دست و پا از یه تخته سنگ نیم تنی بالا میرفته، سنگه یه دفعه سر میخوره و اون هم با خودش پرت میکنه به سمت دیواره دره و تخته سنگه هم میفته روی دست راستش. خلاصه مجبور میشه 5 روز با آب و غذای خیلی کم و با درد زیاد سپری کنه. برای چند روز مجبور میشه آب ادرارشو بخوره تا یه مقداری جلوی تشنگیش رو بگیره. بالاخره میبینه چاره ای نداره جز اینکه دستشو با چاقوی جیبی که داشته قطع کنه. اما هیچ راهی برای اره کردن دوتا استخوان دستش نداشته. او تصميم ميگيره با استفاده از دوربین دیجیتالش از خانوادش خوداحافظی كنه تا آخرین لحظههاش رو ثبت كرده باشه. خلاصه در روز ششم ميبينه تنها راه حفظ جون خودش خلاص شدن از دست راستشه. خلاصه چون ابراز هم واسه بريدن استخوان نداشته آرنجش رو خم میکنه و با استفاده از اهرم کردن بدنش سعی میکنه استخون ها رو بشکنه. او این کار رو بارها تکرار میکنه تا بلاخره استخوناش میشکنن. سپس با چاقو دستش رو میبره. البته خیلی درد داشته ولی خب اون درد به خاطر لذت آزادی براش خوشایند بوده. خلاصه بعداً خودشو به یه خانواده میرسونه و نجات پیدا میکنه. ولی هیچ وقت باعث نمیشه او از طبیعت دست بکشه و الانم باز به برنامه هاش ادامه ميده.
پي نوشت 1: طبيعت رو شوخي نگيريد و خيلي مواظب باشيد و البته اين رو هم بدونيد دوستي طبيعت اعتيادآوره و هرچي هم بلا سرتون بياره ازش دست نمي كشيد، البته فقط واسه كسايي كه عاشق طبيعتند
پی نوشت2 : الان بیش از 5 ماهه که اومدم استرالیا. عمده این زمان صرف یادگرفتن انگلیسی، کار و تلاش برای جا افتادن شده. خلاصه اگه نتونستم زودتر آپدیت کنم بیشتر به خاطر همین بوده. خودم هم خیلی علاقه ای نداشتم كه بخوام به روزمره نویسی بپردازم. حالا بعد از این سعی میکنم کم کم آپدیتش کنم و نگذارم خیلی رنگ و بوی مردگی به خودش بگیره تا انشاءا... در آینده نه چندان دور مثل سابق به انعکاس برنامه ها و گزارش برنامه های تیممون بپردازم.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱٤ ق.ظ توسط هایکر ماجراجو لینک
یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٥
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست٬ هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
نمی دونم اون روزی که رضا تیم رو راه انداخت فکر می کرد چند وقت دووم بیاره. مشغله زیاد بود و فرصت کم. قرار بود به همه ی ایرانمون سر بزنیم. نشد که بشه. مخصوصا اینکه فرصت بازدید از مناطق جنوبی کشورمون چندان مهیا نشد. نمی دونم بالاخره روزی دوباره این فرصت پیش بیاد یا نه...
رضا تا چند روز دیگه راهی استرالیاست. به دلیل مشغله ی زیادش در این روزهای پایانی علی الحساب من وبلاگ رو آپدیت کردم تا اینکه خودش بره و مستقر بشه و بعد تکلیف اینجا رو مشخص کنه. چیزی که قطعا مشخصه اینه که بهرحال سفرهای هایکینگ ما به انتها نرسیده و با شکل و شمایلی جدید ادامه پیدا خواهد کرد. بعد از ایرانگردی به استرالیاگردی رسیدیم فعلا
. امیدوارم روزی از سفرهای جهانگردی تیم بنویسیم.
کسی که اینجا بدون ذره ای امکانات و برای اولین بار تونست چنین گروهی رو راه بیاندازه قطعا پتانسیل های زیادی داره که هیچ مانعی نمی تونه روح سرزنده و ماجراجوی اون رو متوقف کنه.
رضای عزیز سفر به سلامت
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٢۸ ق.ظ توسط هایکر ماجراجو لینک
سهشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥
از جنگل ابر تا ده شيرينآباد
خب به سلامتي ماه رمضان داره تموم مشه و داريم تدارك يك برنامه جديد رو انجام ميديم. قراره دوباره برگريم به جنگل ابر، اما اين بار با اطلاعات بيشتر از مسير و منطقه. انشاءا... اگه خدا بخواد ما سهشنبه شب(۱۶ آبان) يا چهارشنبه صبح(۱۷ آبان) حركت ميكنيم ميريم به سمت شاهرود. مسيري رو هم كه ميخوايم هايكينگ كنيم از روستاي ابر تا ده شيرين آباد هست. برگشتمون هم جمعهشب(۱۹آبان)خواهد بود. لازمه از گروه كوهنوردي هفت خوان كرج هم كه اطلاعات گزارش برنامه خودشون رو براي استفاده عموم منتشر كردهاند تشكر كنم.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤۳ ب.ظ توسط هایکر ماجراجو لینک
پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٥
پنج روز هايكينگ در سرزمين درختان بلوط
از خيلي وقت پيش دوست داشتيم بريم لرستان و قدم به سرزمين بكر و دستنخورده لرستان بگذاريم، كه بالاخره اين فرصت براي تيم ما مهيا شد. گفتيم از تعطيلي نيمه شعبان استفاده كنيم و 4 روزي بريم لرستان. اولش قرار بود بابك با دوستان لرستانيش صحبت كنه تا براي برنامه هماهنگي انجام بشه ولي بعد كه ديديم خبري نشد خودم تصميم گرفتم يه برنامه رو جفت و جور كنم. از اطلس گردشگري ايران استفاده كردم و مسير دره پيرجيد از روستاي رباطنمكي تا روستاي ناوهكش و از اونجا تا آبشار آفرينه رو براي اجراي برنامه مناسب ديدم. بعد هم براي اينكه بتونم اطلاعات بيشتري در مورد امنيت مسير و مسائل ديگه پيدا كنم تو اينترنت جستجو كردم تا بتونم با كسي كه بچه اون مناطق باشه و بتونه بهمون كمك كنه پيدا كنم و اما سرنوشت بازيها دارد. بعد از كلي گشتن دو تا وبلاگ پيدا كردم كه مطالبش در مورد لرستان و خرمآباد و سرزمين لرها بود. براي هر دو پيغام گذاشتم كه اگه ميشه يه شماره تماس بهم بدن كه بتونم باهاشون تماس بگيرم و اطلاعات بگيرم، يكي برام پيغام گذاشت كه به دلايلي نميتونه شماره بده اما دوست داره كمك كنه و پيشنهاد داده بود كه يه قرار چت با هم بگذاريم كه من كلاً بيخيالش شدم. نفر دوم آقا احد بود كه به درخواستم جواب مثبت داده بود و پس از تماسهاي اوليه با احد قرار شد زحمت بكشه و اطلاعاتي در مورد مناطق مناسب براي هايكينگ تو اين فصل پيدا كنه. احد با كمك دوستاي طبيعتگردش اينكار رو انجام داد و دو تا مسير هم علاوه بر مسير خودمان پيشنهاد كرد، اما بعداً كه دوستانش فهميدند كه قرار هست دختر هم به همراه ما بياد اون مسيرهاي اعلامشده رو مناسب تشخيص ندادند و گفتند كه ممكنه ريسك زيادي داشته باشه. دفعه اول كه با احد در مورد امنيت لرستان سئوال كردم براش يه مقدار ناخوشايند بود و ميگفت اين حرفا صحت نداره و بيشترش تبليغات منفي كه راه انداختند اما بعداً كه با دوستان خودش صحبت كرده بود و اونا هم در اين مورد يه چيزهايي رو بهش گوشزد كرده بودند يه كم نظرش عوض شده بود و البته استدلال و توجيه خودش رو هم داشت. اينرو هم بگم كه اطلاعات تاريخي احد در مورد ايران و بويژه لرستان خيلي زياد بود و كلي چيز ازش ياد گرفتيم. بالاخره ما قناعت كرديم كه مسير ديگري كه امنتر باشه رو انتخاب كنيم و اينگونه شد كه مسير چشمه سرنجه تا درياچه گهر انتخاب شد. خود احد با اينكه خرمآبادي بود تا حالا درياچه گهر نرفته بود و سابقه طبيعتگريش هم به صورت پيادهروي برميگشت به زماني كه دانشجو بود.
بابك به خاطر عروسي دادشش از سفر باز موند و زينب هم به خاطر اينكه غیبت های کلاسش پر شده بود از برنامه انصراف داد و اينگونه بود كه قرعه به نام ترانه افتاد كه قبلاً ابراز علاقمندي كرده بود كه با ما همسفر بشه و ما هم از ايشون دعوت کردیم به عنوان مهمان تو برنامه با ما همسفر بشه كه با اشتياق فراوان پذيرفت. واسه رفتن به اونجا 3 تا بليط اتوبوس از تعاوني شماره 2 ترمينال جنوب تهيه كرديم و ساعت 9 شب سهشنبه چهاردهم شهريور من به همراه سيما و ترانه راهي درود شديم. احد هم قرار بود اون شب از خرمآباد بياد درود پيش دوستش ابراهيم بخوابه كه صبح با هم بريم برنامه. از تهران تا درود حدود شش ساعت و نيم راه بود و ما سه و نيم شب بود كه رسيديم درود و تو ميدون آزادگان منتظر شديم تا احد بياد دنبالمون. چند دقيقه بعد احد به همراه دوستش ابراهيم به پيشواز ما اومدند و با گرمي از ما استقبال كرده و با همان رسم مهماننوازي لرستانيها راهي خونه ابراهيم شديم. يه نيم ساعتي در مورد برنامه و مسير با هم صحبت كرديم و بعدش هم يه ساعتي چرت زديم تا يه كم خستگي راه از تنمون در بره. ساعت 6 كه شد پا شديم و كولههامون رو انداختيم پشتمون و راه افتاديم. ابراهيم هم با ما اومد تا نزديك چشمه ما رو همراهي كنه و بعد برگرده. از درود يه آژانش گرفتيم و يكراست رفتيم روستاي چشمه سرنجه. نزديك يكساعت و نيمي طول كشيد تا از روستا به كنار چشمه بسيار پر آب سرنجه برسيم. كلاً لرستان رو بايد سرزمين درختان بلوط ناميد چون همه جا پوشيده از درختان زيباي بلوط بود. همينطور چيز ديگهاي كه تو لرستان خودنمايي ميكرد وجود چشمههاي فراوان و پرآب بود، پر آب كه ميگم واقعاً دليل دارم چون ميبيني هر چشمه به اندازه يه رودخونه خروجي آب داده. كنار چشمه سرنجه كه رسيديم براي صبحانه توقف كرديم. كنار چشمه يه مار كبري كه يه بچه هم پشتش داشت توجه ما رو به خودش جلب كرد كه با ديدن ما آروم داخل سنگهاي كنار چشمه خزيد و فقط دمش پيدا بود و ما به حال خودش رها كرديم. بعد از صبحانه ما راه افتاديم به سمت درياچه گهر و ابراهيم هم از ما خدا حافظي كرد و برگشت، براي اينكه دستخالي برنگرده ما وسايل اضافي ترانهرو داخل يك كوله كوچيك كرديم و داديم بهش. ترانه هم كه ماشاءا... يه كوله 80 ليتري بسته بود و هرچي فكرش رو بكنيد با خودش آورده بود و به زحمت بلندش ميكرد و ما مجبور شديم بارش رو تقسيم كنيم تا مشكلي تو روند حركت تيم پيش نياد. ظهر ساعت 2 بود كه به نزديكهاي دره اسپر رسيديم و نزديك يه چشمه كوچيك و در كنار يه سياهچادر عشاير لرستاني براي صرف ناهار توقف كرديم. داخل سياهچادر به جز چند تا بچه كسي نبود و همون بچهها با دو پارچ دوغ ما رو مهمون خودشون كردند. دو سه ساعتي براي ناهار و استراحت توقف كرديم بعد هم راه افتاديم به سمت دره اسپر. به دره اسپر كه رسيدم يكراست رفتيم كنار چشمه پر آب اسپر، تو عمرم چشمه به اين پرآبي نديده بودم. بهتره بگم از زير كوه يه رود بيرون مياومد. آبش هم بسيار خنك بود. ترجيح داديم شب رو كنار چشمه به صبح برسونيم. با فاصله كمي از چشمه يه جاي صاف پيدا كرديم و چادر زديم. بعد بساط آتش و سپس شام رو راه انداختيم و سپس كم كم آماده شديم براي خوابيدن. تازه خوابيده بوديم كه احساس كردم يه سنگ وسط شكمم فرود اومد. نگو احد متوجه حضور سه نفر غريبه تو تاريكي در نزديكي چادر ما شده و براي اينكه اونا رو از اونجا دور كنه يه سنگ به طرف اونا پرتاب كرده و يه سنگ هم انداخته طرف من كه بيرون خوابيده بودم تا به قول خودش علامت داده باشه به من. خلاصه شانس آوردم سنگ خورده بود تو شكمم كه چون كيسهخواب هم داشتم هيچيم نشد و الا ممكن بود فرق سرم شكافته بشه! احد براي اينكه علامت پررنگي داده باشه سنگ قابلي هم انتخاب كرده بوده. خلاصه پا شديم و آتيش رو دوباره روشن كرديم براي احتياط و ترجيح داديم يه كم بيدار بمونيم. اما در نهايت احساس كرديم كه اونجا يه كم نا امن جلوه ميكنه واسه همين تو تاريكي شب آروم آروم چادر رو جمع كرديم و كولههامون رو بستيم و داخل دره راه افتاديم. دو ساعتي كه در خنکای شب زیر نور مهتاب حركت كرديم و از اونجا به كلي دور شديم در يه جاي خلوت و دنج در وسط درختان بلوط مجدداً بساط خودمون رو پهن كرديم و گرفتيم راحت خوابيديم. ما به هواي اينكه شب كنار چشمه ميمونيم آب كمي تو چادر داشتيم و اون اتفاق هم كه افتاد ديگه مجبور شديم شب حركت كنيم و آب نتونيم برداريم. واسه همين صبح به اندازه كافي آب براي درست كردن چايي نداشتيم و ترجيح داديم مقدار اندك آبي رو هم كه داريم صرف رفع تشنگي كنيم تا زماني كه بتونيم به يه چشمه ديگه برسيم. نزديكيهاي ظهر بود كه ديگه آبمون ته كشيده بود و تشنگي داشت فشار ميآورد كه بلاخره از يكي كه سوار خر داشت از دره رد ميشد آدرس يه چشمهرو در يكي از درههاي فرعي گرفتيم و رفتيم به اون سمت. يك ساعتي طول كشيد كه خسته و كوفته و تشنه چشمه خنك رو پيدا كرديم و همونجا اطراق كرديم. مناظر اظراف چشمه بسيار با صفا بود طوري كه آدم دلش نميخواست راه بيافته و همين كشش و جذابيت چشمه ما رو تا ساعت 5 بعد از ظهر اونجا نگه داشت. ديگه آخر حال و بخور بخواب بود. بالاخره با هر جونكندني بود خودمون رو مقيد كرديم كه تنبلي رو كنار بگذاريم و راه بيفتيم. هوا ديگه كم كم داشت تاريك ميشد. بعد از يك ساعت راه رفتن رسيديم به روستاي باصفاي سروانه و بدون توقف از اونجا رد شديم. همينطور در تاريكي شب و كمك نور مهتاب به راهمون ادامه داديم. نزديكيهاي دوازده شب هم در انتهاي دره و كنار يه چشمه كوچيك ديگه توقف كرديم پس از صرف شام و بدون اينكه چادر بزنيم گرفتيم خوابيديم. صبح زود هم بيدار شديم و تصميم گرفتيم يه مقداري راه بريم بعد صبحانه بخوريم. براي همين انتهاي دره رو بالا كشيديم تا به بالاي تپه مشرف به اونجا برسيم و بعد مسيرمون رو انتخاب كنيم. وسطهاي راه يه مار كبري كه روي يك تخته سنگ دراز كشيده بود و خوابيده بود نظر ما رو جلب كرد و بعد از گرفتن يه عكس يادگاري به راهمون ادامه داديم. يكي دوساعتي طول كشيد تا رسيديم به بالاي بلندترين نقطه مشرف بر اونجا و ديگه از اونجا جاده مالرو مسير درياچه گهر پيدا بود. اكثر كساني كه درياچه گهر ميرن ابتدا با ماشين تا پاركينگ واقع در ابتداي اين مسير مالرو ميرن و از اونجا يا به تنهايي و يا با كرايه كردن اسب و الاغ و قاطر بقيه مسير رو طي ميكنند. در ابتداي همین مسير يه سراشيبي نسبتاً تندي وجود داره كه به پنبهكار معروفه و واقعا بالا كشيدن اون مسير موقع برگشتن همت بلند و توان زيادي رو ميخواد. خلاصه از كنار دكل مخابرات ما به سمت جاده مالرو سرازير شديم و قبل از افتادن تو مسير سراشيبي پنبهكار داخل يه سياهچادر براي صبحانه توقف كرديم و بعد از كمي استراحت سراشيبي پنبهکار رو پايين رفته و دقايقي هم كنار چشمه پرآب ديگه توقف كرديم. بعد بدون فوت وقت به سمت درياچه گهر راه افتاديم. حدود دوساعتي طول كشيد كه رسيديم درياچه. اطراف درياچه شلوغ بود و پر بود از چادرهايي كه علم كرده بودند. ما هم در امتداد ساحل مقداري جلوتر رفتيم و يه جاي خلوتتر واستاديم تا تني به آب بزنيم. بعد از شناي مختصر تو آب و صرف چايي برگشتيم و كنار رودخانهاي كه از درياچه گهر سرازير ميشه چادر زديم تا شب رو اونجا بمونيم. هونجا هم آتيش راه انداخيتم و شام درست كرديم. قبل از اينكه به محل اطراق برسيم يكي از مأمورهاي پاسگاه منو صدا زد و گفت كه ميخواين برگرديد؟ منم گفتم نه و تازه رسيديم و شب ميخواهيم كه كنار درياچه بمونيم. اونم گفت كه منم ميخواستم توصيه كنم كه الان برنگرديد چون به تاريكي ميخوريد و شب اين مسير راهزن داره! و بهتره صبح حركت كنيد. خلاصه اينم از شوخيهاي روزگاره كه تو قرن بيستو يكم پليس به شما ميگه كه تو اين جاده نريد چون راهزن داره. آدم فكر ميكنه تو قرن هفتم زندگي ميكنه و همعصر سعدي هست. خلاصه اون شب گرفتيم خوابيديم. نصفههاي شب بود كه با سر و صداهاي خرناسمانند پا شديم. يه گله گراز اون ور رودخونه داشتند رژه ميرفتند. بعد از كمي سرو صداي چند نفر كه اونطرف رودخونه خوابيده بودند بلند شد و گرازا هم برگشتند. اينور هم من چراغ قوه انداختم تو چشمشون و يكي دو تا از گرازا فرار كردند اين ور رودخونه و بعد رفتند پايين تر. بعد پايينتر ديديم دوباره سروصداي يه عده يگه بلند شده نگو گرازا رفتن طرف چادر اونا. خلاصه جاتون خالي ما شب گراز بازي داشتيم. صبح كه شد ما صبحانه نخورده و از ترس اينكه آقتاب در بياد و بالا رفتن از پنبهكار مشكل بشه سريع راه افتاديم و ۱ساعت بعد دوباره رسيديم كنار همون چشمه پرآب كه ابتداي سربالايي تند پنبهكار هست. بعد جنگي يه صبجانه خورديم. احد پيشنهاد كرد كه به جاي اينكه پنبهكار رو بالا بريم بريم تو دره نيگا كه سمت چپ ما بود بعد چند كيلوتر بكشيم بالا تا بدون بالا رفتن از پنبهكار بيفتيم تو مسير مالرو. منم كه از خدا خواسته قبول كردم. سيما هم خوشش اومد. تنها ترانه مخالفت داشت كه اونم چارهاي جز قبول كردن نداشت! دموكراسي يعني همين. البته باید اعتراف کرد که سه تا توریستی که دیدیم از کنار چشمه به سمت دره راه افتادن هم در تصمیم ما بی تاثیر نبودن و در واقع به رگ ماجراجوییمون برخورد! حالا جالبه بگم که ما نه تنها در طول مسیر دره اون توریست ها رو ندیدم بلکه در روستای بعد از دره هم گفتن اثری از توریست ها دیده نشده که برای ما جای سوال بود که اینا کجا غیب شدن. بعدا به این نتیجه رسیدیم که احتمالا اصلا قصد نداشتن وارد دره نیگا بشن و همونجاها واسه رفع خستگی می خواستن بشینن!!!
آخرین باري كه خوانوادههاي ما ازمون خبر داشتند صبح روزي بود كه به سمت درياچه گهر رفتيم. ما هم تو اينطوري فكر ميكرديم كه حالا چند ساعت بعد ميرسيم به بالاي پنبهكار و دوباره موبايل آنتن ميده و مشكلي نيست. اما روزگار براي ما خوابهايي ديده بود. خلاصه ما به خیال میان بر زدن٬ افتاديم تو دره نيگا كه من قبلاً وصفش رو شنديده بودم و خيلي دوست داشتم كه اون مسير رو برم اما ميگفتند كه به خاطر حيوانات وحشي مثل خرس و همچنين راهزنها ممكنه خطرناك باشه. خلاصه ما رفتيم داخل دره و در كنار رودخونه ادامه مسير داديم. ما قرار نبود بيش از 5 كيلومتر تو دره پيشروي كنيم و فوقش دو ساعت براش زمان گذاشته بودیم و فکر می کردیم شب رو تهران خواهیم بود! اما همينطور كه داخل دره پيشروي ميكرديم ديوارههاي دره عموديتر ميشدند و اين به ما ميگفت ديگه نميشه از ديواره دره بالا كشيد. هر از چند مدتي هم مجبور ميشديم از اين سمت رودخونه بريم اون سمت رودخونه. آب رودخونه هم كه با اينكه شهريور بود زياد بود. ما هم هر دفعه كفشامونو در مياورديم و رد ميشديم تا كفشامون خيس نشه. يكي دوباري هم از روي سنگها پريديم یا از شاخهها و درختاني كه كنار رودخونه روئيده بودند استفاده کرديم براي رفتن به اون سمت رودخونه. دو ساعتي كه جلوتر رفتيم ديديم مثل اينكه خلاصي از اين دره جهنمي زيبا ممكن نيست. نميدونم چرا بدون اينكه به نقشه نگاه كنيم اين فكر تو ذهن ما بود كه اگه يكي دوساعت هم تو دره پيش بريم به يه روستا ميخوريم و از اونجا ميتونيم بريم درود. واسه همين از فكر برگشتن گذشتيم و جلوتر رفتيم. همينطور رفتيم و رفتيم. يه جا كه ميخواستيم با استفاده از دوتا سنگ بزرگ كه وسط رودخونه بودند از رودخونه رد بشيم و براي همين سيما هم رفته بود بالاي يكي از اين سنگها و داشت دست به سنگ ميرقت روي اونیكي سنگ كه افتاد وسط دو تا سنگ بزرگ داخل رودخونه كه به زحمت تنها تونست پاي احد رو بگيره و خيلي خدا بهش رحم كرد چون هر لحظه ممكن بود فشار آب اونو بندازه داخل گودالهاي وسط تحته سنگها و يه كم سنگها نوازشش كنند. منم براي كمك بهش زدم به رودخونه و هرطوري كه بود كمكش كرديم اومد بيرون. بعدش ديدم ديگه كفشامون خيس شده و از خير درآوردنش در هر باز گذشتن از رودخونه گذشتيم. البته اين به نفع ما شد. چون ما چيزي در مورد مسير نميدونستيم و اينكه چند بار بايد از رودخونه رد شيم واسه همين فكر ميكرديم كه نهايتاً پنج شش بار بيشتر نيست كه اونم كقشامونو درميآوريم. اما نگو كه تو كل مسير حدود چهل بار بايد از اين ور رودخونه بري اونطرف ديگه كه بعضيهاشو ميشه از سنگها يا درختان استفاده كرد اما بيشترش رو مجبوري بزني به رودخونه و اگه قرار باشه هر بار كفش در بياري بعد پاتو خشك كني كه كلي زمان از دست ميدي و بهتره با كفش رد بشي و خيسي كفشت رو به جون بخري. خلاصه اون روز ما تا تاريكي هوا راه رفتيم و خسته و كوفته شديم و به هيچجايي نرسيديم. البته به يكي دو گروه ديگه هم برخورديم و تازه فهميديم كه اين مسير دو روزه هست و امروز امكان نداره به جايي برسيم بهتره كمپ بزنيم و فردا ادامه بديم. ما چي فكر ميكرديم چي شد! جریان پرسیدن از گروه های دیگه هم جالبه. یکی از دور داشت رد می شدیم ما هم با فریاد ازش پرسیدیم چقدر مونده و اون هم یک انگشتش رو بالا برد. ما هم کلی خوشحال شدیم و شروع کردیم خوشحالی کردن که یک ساعت بیشتر نمونده که دیدیم آقاهه از اونور داد زد یه روز٬ یه روز. در اون لحظه قیافه مون خیلی دیدنی بود! خلاصه توفيق اجباري شد و اونشب رو وسط دره و كنار رودخونه يه جاي ماسهاي نرم پيدا كرديم و چادر زديم و بساط آتش و شام رو هم راه انداختيم. من هم از فرصت استفاده كردم و رفتم تني به آب زدم تو تاريكي. البته اين رو هم بگم كه موقع ناهار هم يه بار شنا كرده بودم. كلاً در امتداد رودخانه خيلي جاها حوضچههاي خيلي خوشگلي درست شده كه نميشد ازشون چشمپوشی كرد و بعضيهاشون عمقش به دو متر ميرسید. قبل از اطراق هم از آبشار بسيار زيبایی رد شديم. خلاصه شب نسبتاً آرومي رو پشت سر گذاشتيم و صبح با دميدن نور خورشيد دوباره كولههارو بستيم و حركت كرديم. تا ظهر تو دره زيباي نيگا ادامه مسير داديم و يك جا هم براي شنا توقف كرديم. خلاصه وسطهاي ظهر بود كه ديگه به انتهاي دره رسيده بوديم و ديدن گاوها نشون ميداد كه تمدن بايد نزديک باشه. همون اطراف براي ناهار واستاديم و يك ساعتي صرف ناهار و چايي شد. بعد در منطقه بازتري كه در انتهاي دره بود به سمت روستا حركت كرديم. يك ساعت بعد ما تو روستای تي بوديم. روستاي بسيار كوچيكي بود و چشمه معرف تي هم از نزديكهاي اونجا سرازير ميشد. تازه فهمديم كه تا درود آنتن موبايل نداريم و روستاي تي تلفن هم نداره و مجبوريم تا روستاي بعدي كه عمارت باشه پياده بريم تا هم از اونجا بچهها به خونوادشون زنگ بزنن و اونا رو از نگراني دربيارن و هم اينكه بتونيم ماشين بگيريم. خلاصه نزديك دوساعت طول كشيد تا از روستاي تي بريم تا عمارت. خلاصه بچههاي تيم از خانواده هاشون كه كلي نگران ما شده بودند و بيش از دو روز از ما خبردار نبودند فحش خوردند! چون اونا فكر ميكردند كه ما صبح يكشنبه ميرسيم تهران اما برنامهمون ناخواسته عقب افتاده بود. جالبه بگم كه خانواده ترانه به قدري نگران شده بودند كه به چند تا از دوستاش كه كوهنورد بودن گفته بودن و اونا هم يه تيم تجسس ميخواستند درست كنند و بفرستند به سمت درود كه ديگه در آخرين لحظات تونسته بودند از ما با خبر بشوند. خلاصه ديگه هوا تاريك شده بود كه از همون روستاي عمارت با يه وانت گذري كه داشت ميرفت به سمت درود سوار شده و حركت كرديم. اكثر مسير خاكي و كم عرض بود و جاده هم از بالاي دره ميگذشت و مسير فوقالعاده زيبا بود. اما حيف كه بيشتر مسير رو تو تاريكي عبور كرديم و كمتر متوجه زيبياييهاي راه شديم. يكي دوتا همسفر ديگه هم تو وانت داشتيم از جمله يه پسر 15 ساله به اسم كيانوش كه دوم دبيرستان ميخوند و تو اون منطقه هم تو كار پرورش ماهي بود. اماخيلي خودش رو مرد ميدونست. به درود هم كه رسيديم ما رو به خونش دعوت كرد و از ما ميخواست كه يه روز برنامهمون رو عقب بندازيم و يه شب مهمونشون باشيم. تو دل خودم كيانوش رو با همسنهاي خودش تو تهران مقايسه كردم كه شب ميترسن برن سر كوچه ماست بخرند و اينكه چقدر تفاوت وجود داره تو پختگي آدمها و محيطي كه توش دارن زندگي ميكنند. خلاصه درود كه رسيدم رفتيم خونه ابراهيم و وسايلي كه بهش سپرده بوديم رو ازش گرفتيم و بعد از خداخافظي رفتيم ترمينال. شام هم تو ترمينال خورديم و با اتوبوس ساعت 11 شب تهران برگشتيم به خونه. احد هم بنده خدا تا ساعت 11 پيش ما موند كه مطمئن بشه ماشين گيرمون مياد و مشكلي تو رفتن پيدا نميكنيم بعد اون هم رفت به سمت خرماباد. خلاصه خيلي ما به احد زحمت داديم و واقعا شرمنده مهماننوازيش شديم. حالا كه برگشتيم ديدمون به گوشهاي از كشور و مردمانش عوض شده و بهتر و زيباتر ميشناسيمشون. ما حتماً دوباره برميگرديم لرستان. شايد اگه الان كسي به مناطق بكر و دستنخورده لرستان سفر نكنه دير صباحي بعد ديگه دير شده باشه. سرزمين درختان بلوط به يادت و ياد زيباييهايت خواهم بود و هم به همت بلند مردانت، آغوش بازت را هم برويمان باز نگه دار چون كوته زماني ديگر باز خواهيم گشت.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٥۸ ق.ظ توسط هایکر ماجراجو لینک
سهشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٥
لرستان
يه تغييرات كوچيك تو برناممون داديم. علتش رو بعداً توضيح ميدم. مقصد جديد ما درياچه گهر و مناطق اطراف اونجاست. انشاءا... فردا سهشنبهشب به سمت درود حركت ميكنيم و اگه خدا بخواد هفته بعد يكشنبه صبح برخواهيم گشت. گزارش برنامه هفته بعد
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٤٠ ق.ظ توسط هایکر ماجراجو لینک
پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳۸٥
برنامه آتي: دره پيرجيد تا آبشار افرينه
اينبار ميريم لرستان. اولين باره كه به منطقه قوم لر سفر ميكنيم و اين يعني هيجان، تازگي، زيبايي و البته يكمي هم دلهره!. ما قصد داريم از روستاي رباط نمكي واقع در شمالشرقي خرمآباد و از راه دره پيرجيد به سمت روستاي ناوهكش و از اونجا تا آبشار افرينه در نزديكي روستاي افرينه را هايكينگ نماييم. اگه كسي اطلاعاتي مفيد در مورد اين منطقه داشته باشه ممنون ميشم واسم ايميل كنه.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳۳ ق.ظ توسط هایکر ماجراجو لینک
یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٥
گزارش برنامه منطقه اورامانات
بعد از اينكه سيزده برنامه را بهتنهايي سرپرستي كردم اينبار اين مسئوليت را سيما با علاقه فراوان برعهده گرفت. منطقه و مسير را هم خودش انتخاب كرد و جهت اجرای موفق برنامه اطلاعات زيادي جمعآوري نمود. همچنين همه برنامهريزيها، هماهنگيها و تداركات را به تنهايي به دوش گرفت و نهايتاً به خوبي از سرپرستي برنامه در حين اجرا برآمد. سيما از جمله نفرات تيم ما بوده كه قبل از وارد شدن به تيم هيچ تجربه شبماني در طبيعت نداشته و تنها شيفته گشت وسير در طبيعت بوده و هميشه عشق و آرزوي مسافرت در عمق طبيعت را در سر خود ميپروراند. كه بعد از آشنايي با تيم توانست تا اندازهاي به آرزوي خود رنگ و بوي واقعيت بخشد. همچنين با علاقه و اشتياق فراواني كه داشت به سرعت تجربه مورد نياز براي انجام چنين سفرهايي را كسب نمود و الان به جرأت ميتوام بگويم كه ميتواند با اطلاعات مختصر و تنها با يك نقشه و قطبنما پا به سرزمينهاي ناشناخته گذاشته و راهنمايي و سرپرستي هر برنامههاي را برعهده گرفته و سربلند از آن بيرون بيايد. گزارش سفري هم كه در ادامه ميآيد توسط خود ايشان تهيه شده است. همينطور بايد بگويم كه زحمت قالب جديد وبلاگ و زيباسازي و دستهبندي اطلاعات وبلاگ را نيز ايشان به تنهايي به دوش گرفتند كه همينجا بابت تمام دقايق و لحظات ارزشمندي كه صرف اينكار نموده است تشكر نموده و برايشان آرزوي موفقيت ميكنم. راستي در مورد عكس هم من شرمندم چون دوربين ديجيتال نداريم و تا بخوايم عكسها رو ظاهر كنيم و بعد اسكن و بعد آپلود طول ميكشه و با اين گرفتاريهايي كه داريم يه كم سخته، ولي چشم اونو هم يه كاريش ميكنيم.
کردستان زيبا بود و بي نظير. انگاري در دل تاريخ قدم ميزدي. اصيل ترين مردم دنيا را ميديدي، زباني را ميشنيدي با چند هزار سال قدمت، مردمي با زيباترين و اصيل ترين لباسها، همه از کودک و جوان و پير پوشيده در لباس هاي محلي رنگارنگ، غرق لطف و محبت شديم، در مهمان نوازي غوطهور شديم، لذت برديم و سيراب نشديم. کردستان زيبا، برخواهيم گشت...
روز دوشنبه ۱۶ مرداد ماه در گرمترين روزهاي سال، راهي پاوه شديم. من بودم و رضا و زينب. با بابک هم پاوه قرار داشتيم. موقعي که براي خريد بليط رفته بودم، گفته بودن که اتوبوس ساعت ۴:۳۰ عصرحركت ميكنه و ۶ صبح به پاوه ميرسه که ساعت مناسبي به نظر مي رسيد اما زمان حرکت متوجه شديم که بين ساعت ۳ و ۴ صبح خواهيم رسيد! در راه با خانم جواني همسفر بوديم که بسيار شاد و شوخ به نظر ميرسيد، کمي که باهاش صحبت کردم متوجه شدم که همسرش بيماري ام اس داره. دو پسر هموفيلي داره و خودش هم آمبولي مغز کرده. ماهي دو بار اين مسير رو رفت و آمد ميکنه براي خريد دارو يا شرکت در جلسات انجمن يا بيمارستان و ... هيچ دل خوشي از زندگي نداشت اما لبخند مداومي گوشهي لبش جا داشت که چهره اش را ده برابر جذابتر و مهربانتر کرده بود. خلاصه تمام مدت راه کمي دپرس شده بودم. بالاخره ۱۰ ساعت بعد از حرکت اتوبوس و قبل از شهر پاوه، دم ورودي غار قوري قلعه پياده شديم. ساعت ۳:۳۰ صبح بود و ما هم خسته ي راه. مانده بوديم نصفه شبي چيکار کنيم. گفتيم بريم گوشه اي پيدا کنيم و تا روشن شدن هوا چرتي بزنيم. کورمال کورمال گشتيم و گشتيم. چيز بامزه اينکه هر جاي صافي که پيدا ميکرديم لزوما زير يه درخت گردو بود که نمي شد زيرش خوابيد. اونور يه چيز کوه مانندي ديده ميشد که شيب زيادي داشت و در بالا به ديواره صخرهاي منتهي مي شد. فکر کرديم اگه اين شيب رو بالا بکشيم حتما کنار ديواره جاي صاف پيدا مي کنيم. خلاصه تو اون تاريکي شيب رو بالا کشيديم. اما دريغ از جاي صاف... يه تيکه جاي کم- شيب پيدا کرديم و دراز کشيديم. سعي ميکرديم کشف کنيم تو چه جور محيطي هستيم، چيز خاصي که معلوم نبود اما حس مي کردم بايد خيلي جاي قشنگي باشيم. ساعت ۶:۳۰ صبح بود که بابک هم رسيد و ما رو پيدا کرد. صبحانه رو خورديم و به سمت ورودي غار راهي شديم. غار ساعت ۸:۳۰ باز مي شد، بنابراين بايد يه ربعي رو صبر مي کرديم. بالاخره وارد غار شديم. تا انتهاي غار رفتيم که به در بسته برخورديم. گفتيم اجازه بگيريم و بگيم ما غارنورد هستيم تا بتونيم وارد فاز دوم غار بشيم. اما گفتند چون آب روستاي قوري قلعه از آب همين غار تأمين ميشه يك سالي هست که ديگه به کسي اجازه پيشروي نميدهند. ساعت ۹:۳۰ بود كه غار رو ترک کرديم و با يه پيکان به سمت شهر پاوه راه افتاديم. سر راه سعي کرديم از راننده اطلاعات بگيريم. ميگفت يه غار ديگه هست در همون نزديکي به اسم غار باينگان که دست ساز هست و يک نفر اون غار رو کنده و خودش هم داخل غار ساکنه! ميگفت منطقهاي که ما قصد عبور داريم کلا سني هستند و گفت مشکلي نيست اما به اعتقاداتشون احترام بذارين. زبان منطقه هم هورامي هست که با لهجهي ته حلقي شديدي شبيه زبان عربي، صحبت ميشه. بالاخره ما رو دم بازار مرزي پاوه پياده کرد. پاوه شهر کوچيکي بود و خونه ها روي هم سوار بودن. در واقع کل روستاها و شهرهايي که ما در طي مسير رد کرديم به همين شيوه ساخته شده بودند كه به دليل بافت کوهستاني منطقه بود. بازار مرزي بسيار کوچيک بود که ديدنش طولي نکشيد. چيز خاصي هم براي خريد وجود نداشت و اكثرش لوازم بهداشتي و آرايشي بود. از اونجا يه ماشين گرفتيم براي نوسود. ساعت ۱۰:۳۰ بود که به سمت نوسود، روستايي مرزي در ده کيلومتري پاوه، راه افتاديم. مسير بي نهايت زيبا بود ولي سخت. جادهي پيچ در پيچ و تونلها رو در دل کوههاي سنگي طي ميکرديم و لذت ميبرديم. بعد از مقداري خريد در نوسود كولههامون رو انداختيم پشتمون و تو شيب تند جادهاي كه به سمت نودشه ميرفت حركت كرديم. چند قدمي نرفته بوديم كه ديديم به وانتي داره از اونجا رد ميشه، خلاصه ما هم كه ديگه عشق سفر با وانت رو پيدا كرديم دستي تكون داديم و راننده هم با كمال ميل حاضر شد تا پاسگاه مرزي كه وسط راه نودشه هست ما رو با خودش ببره. ساعت حدود ۲ بود که دم پاسگاه مرزي پياده شديم. يه دره دم پاسگاه بود که تصميم گرفتيم اون رو پايين بکشيم و در کنار درختان ناهار رو صرف کنيم. همين که چند متري از دره پايين رفتيم يکي از ماموران دنبالمون راه افتاد که کجا دارين ميرين. منطقه آلوده ست و احتمال انفجار مين وجود داره. خلاصه اينطور شد که از خير ميان بر زدن گذشتيم و دوباره افتاديم تو جاده آسفالته. دوباره چند قدمي نرفته بوديم كه ديديم دوباره يه وانتي داره از اونجا رد ميشه، دست تكان دادن همان و تلپ شدن دوباره در وانت همان، مثل اينكه خدا و همه وانتيها ما رو دوست دارن. با وانت تا نزديكي نودشه رفتيم و چند كيلومتر نرسيده به نودشه کنار يه چشمه آب براي صرف ناهار پياده شديم و از راننده خداحافظي كرديم. تصميم گرفتيم تا خنک شدن هوا اونجا بمونيم و استراحت کنيم. در حال درست کردن ناهار بوديم که يه آقايي به اسم مختار كه معلم بود با دختر کوچيکش اومدن و برامون خيار و گوجه از باغشون آورد. در ادامه مي بينيد که ما در طي سفر، غرق در مهرباني و مهمان نوازي کردها شديم. آقا مختار برامون کروکي راه رو کشيد و بهمون گفت اگه رودخونه رو ادامه بدين مسيري طولاني تر اما جذاب تر و قشنگ تري رو خواهيم داشت. ساعت ۶ بود که هوا ديگه خنک شده بود و ما هم استراحتمون رو کرده بوديم، به راه افتاديم و به همراه آقا مختار با يه وانت ديگه! به نودشه رفتيم. نودشه نهايت زيبايي بود. اولين جايي بود که فرصت بيشتري داشتيم دور و برمون رو ديد بزنيم. خونه ها، مردمش با لباسهاي محلي قشنگشون، طبيعتش،... همه و همه ما رو غرق لذت کرده بود. به همراه آقا مختار تپه بالاي روستاي نودشهرو كه پاکوب خوبي هم داشت بالا کشيديم. مسير خيلي خيلي قشنگ بود و من که غرق لذت بودم و کیف می کردم. بقيه هم چيزي نمی گفتن اما فکر کنم به همين اندازه لذت مي بردن. خلاصه تا جايي بالا رفتيم که ادامه مسير از اونجا ديد داشت. آقا مختار در طي مسير برامون آواز کردي هم خوندن.خلاصه بهمون نشون داد که از کجا بريم تا به چشمه برسيم و خودش برگشت که تا شب نشده به خونه برسه. اين همه مهرباني و لطف و همينطور وقتي که برامون گذاشته بود ما رو کلي شرمنده کرده بود. چند دقيقه اي نشستيم و از مناظر لذت برديم، بعد به راه افتاديم. کمي جلوتر بعضي قسمتها سنگ چين داشت که به نظر ميومد باغ مردم باشه. ما از کوه رو تراورس ميكرديم و رضا هم پايين تر از ما حرکت ميکرد تا به چوپوني كه وسط دره با چهار تا گوسفند در حال حركت بود برسه و اطلاعات بيشتري در مورد چشمههاي اطراف و منطقه بگيره. هوا هم ديگه داشت تاريک مي شد. بالاخره به چوپون رسيد و بعدش هم ما رو صدا کرد و ما هم پايين رفتيم و همگي با هم به کنار چشمه رفتيم. اونجا تو باغ جاي خيلي صاف و راحتي پيدا کرديم و چون هوا گرم بود ديديم نيازي به چادر زدن نيست. همونجا دراز کشيديم و بيهوش شديم. زينب هم در اين بين زحمت درست کردن سوپ رو کشيد و بعد ما رو صدا کرد تا همه با هم بخوريم. زير درختها، وسط کوه همراه با صداي ملايم آب، شب آرومي رو گذرونديم. چهارشنبه صبح يه ذره دير جنبيديم به خاطر همين به گرما خورديم. تصميم گرفتيم راه بيفتيم تا گرما بيشتر نشده و صبحانه رو کنار چشمهي بعدي بخوريم. پاکوب رو ادامه داديم تا چشمه ي بعد. من يکي که ضعف کرده بودم از گشنگي. خلاصه ديدیم مسير هم يه ذره سخته. واسه همين براي صبحانه دوباره سوپ درست کرديم که هم رفع تشنگي باشه و هم مقوي. بعد از خوردن صبحانه دوباره راه افتاديم. براي اينكه به قول خودمون ميانبر زده باشيم پاکوب رو ول كرديم و تصمصم گرفتيم يه شيب سنگلاخ رو بالا بكشيم. اما بعدش يه كم به زحمت افتاديم. شيب تند بود و هر چي بالا مي رفتيم به بالاي كوه نميرسيديم و هي ارتفاع بالاتري جلومون سبز ميشد. اما اين رو هم بگم که همين هم بسيار لذت بخش بود، چون کوه خيلي قشنگي رو داشتيم رد مي کرديم. بعضي جاها هم مجبور ميشديم دست به سنگ شيم. بالاخره هر طوري كه بود به يه نوک(!) رسيديم که ديگه از اونجا به بعد سرازيري داشتيم و ميتونستيم از اون بالا چند تا روستا رو ببينيم. مسير پايين رفتن هم کلا سنگلاخي بود و به نظر ساده و کوتاه ميومد. اما نميدونيد چه مصيبتي کشيديم تا به تهش برسيم. خود من چون جدا شده بودم و تنها داشيم ميرفيم سه بار مجبور شدم مسير اومده رو برگردم چون به بن بست دره خوردم. تو عمرم همچين سنگهاي تيزي نديده بودم و مسير پر بود از سنگهاي تيز و به قول رضا کفشهامون رو داغون ميکرد و از طرف ديگه احساس ميکردم زانوها و مچ پام خيلي نبايد وضع خوشايندي داشته باشن و اگه مسير کمي طولاني تر بود بايد بعد از برنامه همگي با هم ميرفتيم فيزيوتراپي. خلاصه اون مسير سنگلاخي راحت و کوتاه (!) رو با مصيبت گذرونديم و پايين چند دقيقه اي توي يکي از اين حصارهايي که محل نگه داري علوفه بود نشستيم. جلومون يه روستا ديده مي شد که مي خواستيم به اونجا بريم تا به آب برسيم و ناهار رو که ديگه خيلي دير شده بود، بخوريم. اولين آدمهايي که ديديم يه مادر با دخترش بودن که داشتن علوفه ميکندن از زمين. شکرخدا هيچ کدوم فارسي بلد نبودن و هر چي مي پرسيديم جواب درست حسابي بهمون نمي دادن. آخرش هم يه چيزايي در مورد کوله هامون و پايين گذاشتن و اين چيزا گفتن که ما خيلي سعي کرديم بفهميم منظورشون چيه اما نشد که نشد! آخرش هم ديگه به نشونهي فهميدن سر تکون داديم! و خداحافظي کرديم. بعد شروع کرديم به حدس زدن که منظورشون چي بوده اما خوب باز هم نتيجه اي نگرفتيم! کنار چشمه رسيديم. آب خيلي خنکي داشت که کلي بهمون حال داد. يه ذره جلوتر به همون روستاي ييلاق كلجي رسيديم که فهميديم محل اقامت دايم اهالي نيست. بلکه حالت ييلاق مانند داره و مردم روستاي کلجي فقط سه ماه تابستون رو اونجا ميگذرونن. کنار چشمهي وسط روستا رفتيم که اونجا کلي دختر با لباسهاي محلي يکي از يکي قشنگتر نشسته بودن و يا ظرف و لباس ميشستن و يا دبههاي خودشون رو پر ميکردن. يه آقايي نزديکمون اومد و برامون اجازه گرفت تا توي باغ يکي از اهالي اونجا بشينيم و چادر بزنيم. شام و ناهار رو يکي کرديم و خورديم. صاحب باغ همون حين اومد و برامون کلي سيب ريخت رو زمين و ما هم کلي تشکر کرديم و بهمون پيشنهاد داد که اگه بخوايم ميتونيم تو يکي از اتاقکهاي داخل باغش شب رو سپري كنيم که ما هم از خدا خواسته قبول کرديم. يه ذره ديگه که نشستيم يه خانومي به اسم اديبه برامون دوغ و نون محلي آورد که کلي مزه داد. بهمون دو تا دبه خالي هم داد که آب داشته باشيم. يه ذره ديگه که نشستيم باز يکي ديگه اومد اصرار که شب بريم منزلشون. يکي ديگه هم برامون خيار آورد،... خلاصه هي مردمش دونه دونه ميومدن و اظهار لطف مي کردن. رضا هم رفت که کمي خريد کنه براي صبحانه. کلي طول کشيد و وقتي برگشت فهميديم تنها تنها نشسته پيش صاحب مغازه به صرف چايي که کلي باعث حسوديمون شد P: ديگه هوا تاريک شد و ما هم رفتيم توي اون اتاقکي که بهمون وعده وعيد داده بودن. جاي خوب و راحتي بود. دختر همون خانوادهاي که اتاق در اختيارمون گذاشته بودن برامون دبهي آب گرم آورد تا بتونيم دوش بگيريم که کلي بهمون حال داد. صبح پا شديم و وسايل رو جمع کرديم و دبههاي اديبه خانم رو هم پس داديم و اون جاي قشنگ رو ترک کرديم و از مسير جاده به راه افتاديم. حدود يك ساعتي كه توي جاده خاكي حركت كرديم رسيديم به يه سري درخت و باغ و چند تا خونه و تصميم گرفتيم صبحانه رو بريم اونجا. نزديکش که رسيديم ديديم عده ي زيادي از اهالي دور هم جمع شدن. داشتيم دونه دونه حدس مي زديم که دليل اين گردهمايي چيه که بالاخره يکي بهمون گفت که زني فوت شده و الان خاکش کردن و مراسم عزاداريه اونه. خلاصه با اجازهي اونا زير يکي از درختهاي باغ يکي از اهالي نشستيم و داشتيم فکر ميکرديم که چه صبحانهي بي مزهاي رو مجبوريم بخوريم (چاي و بيسکويت) که بهترين اتفاق ممکن رخ داد. اولين طبق از راه رسيد. برامون ماست محلي با نون مخصوص اورامانات آوردن. نون خيلي نازکي که فوق العاده خوشمزه بود ماست و نون رو كه خورديم يكي ديگه برامون كره محلي تازه آورد.. اون رو که خورديم طبق بعدي از راه رسيد. دوغ محلي! داشتيم کيف مي کرديم که سيني پر از انگور هم رسيد. خلاصه ديگه خيلي خوش خوشانمون شده بود. داشتيم از شدت شرمندگي خيس عرق ميشديم. يه چيز جالب هم بگم و اونم اينکه ما قبلاً وارد هر روستايي که ميشديم معمولاً اول کلي ازمون اطلاعات ميگرفتند که کي هستيم و از کجا اومديم و به کجا ميريم و چه نسبتي با هم داريم و خلاصه تا تخليه اطلاعاتيمون نکردن آروم نميگرفتن. اما خوبه که بدونين در کل اين سفر هيچ کسي چنين کنجکاويهايي نکرد و كمتر سئوالهاي از اين جنس پرسيده ميشد؛ ميگن «بهشت آنجاست که آزاري نباشد - کسي را با کسي کاري نباشد» . کردستان خود خود بهشت بود. اونها فقط ما رو مورد لطف قرار ميدادن و بعد ترکمون ميکردن. ما هم که عادت کرده بوديم سين جيم بشيم، کلي کيف کرديم طي اين سفر. کلاً کردها مردمي هستن که سرشون به کار خودشون گرمه و اين يکي از بهترين خصوصياتشون بود که تو ايران واقعا کميابه!! ساعت حدود ۱۰ بود که راه افتاديم به سمت اورامانات تخت. مسير فوق العاده بود كه وصف زيبايي اون منطقه رو در نوشته نميشه بيان کرد. بايد بريد و ببينيد. من که در بهشت سير مي کردم و لبريز از هيجان بودم. از جادهي خاکي به سمت پايين ميرفتيم. نزديک ظهر بود که ديديم ديگه خيلي گرم شده و بهتره بشينيم و چيز خنکي بنوشيم. کنار يه چشمه نشستيم و آب يخ اون رو داشتيم مي خورديم که يه خانوم ميانسال خيلي مهربوني برامون دوغ آورد و گفت از گردوهاي تازهي باغ استفاده کنين و خودش هم برامون چند تا کند. جالبه که بعد از خوردن دوغش هر چقدر اصرار کرديم از شربت ما بخوره لب نزد که نزد! فارسي رو هم خيلي خوب بلد نبود و شکسته بسته با هم صحبت مي کرديم. بهش گفتيم که چند دقيقه اي اينجا ميشينيم و پا ميشيم. اين چند دقيقهي که ميگم يه چيزي حدود ۲۴۰ دقيقهاي طول کشيد! خونهي اون خانوم همون نزديکيها بود. رفتيم يه يک ساعتي هم پيش اونا نشستيم و گپ زديم. جاي خيلي قشنگي داشتن. ميگفتن که نزديک مريوان زندگي ميکنن و تابستونها رو در اين خونه ميگذرونن. مادر خونواده هم مشغول گيوه بافي بود که پاي همه اهالي اون مناطق نمونهاش رو ديده بوديم. خيــــــــــــــــــلي آدمهاي گرم و صميمي اي بودن و مي گفتن که نميذاريم برين و حتما بايد شب رو پيش ما بمونيد. خلاصه از اونا اصرار از ما انکار، راضيشون کرديم که چون ديرمون شده حتما بايد بريم. اومديم وسايلمون رو جمع کرديم تا به سمت اورامانات تخت ادامه بديم که همون لحظه الهه وانت دوباره ما رو مورد لطف بي حد و حصر خودش قرار داد و همون لحظه يه وانت سواري خالي رو جلوي راهمون قرار داد که اونم ميرفت اورمانات تخت. ما هم ديديم حالا هايکينگ يا هيچ هايکينگ! فرقي نميکنه، بريم ديگه. پريديم بالا و کلي حال کرده بوديم. حالا اين مسيره يه جوري بود که ما اگه خودمون دو روز هم ميومديم نميرسيديم. البته راهي نبود اما شيب خيلي وحشتناک بود و يه حال اساسي به زانوها ميداد. مسير ماشين رو هم خيلي مشکل بود و جاده خيلي ناصاف و ناهموار بود. قبلش هر جا که ميگفتيم ميخوايم بريم اورامانات تخت، مردم ميگفتن بگين اورامانت سخت! و تا اون لجظه نفهميده بوديم چرا. اما بعد از طي مسير، قشنگ شيرفهم شديم. ديگه لازم نيست باز هم در وصف مسير بگم. اوج حس و خيالپردازي رو اونجا ميشد تجربه کرد. زيبا، زيبا و باز هم زيبا ... ميگفتن کوههاي اطراف در ماه گذشته محل اقامت تعدادي از کوملهها بوده که البته آزاري براي مردم ندارن. رسيديم اورامانات تخت. روستايي بزرگ با چند هزار نفر جمعيت در دل کوهها. دوست داشتم مقبره ي پير شاليار رو ببينم که حالا در ادامه ميگم چرا نشد. در قسمتي از کوه در بالاي سرمون، تنگه مانندي وجود داشت که خيلي سرسبز بود. ميگفتن که اون بالا قبلا زندان بوده و الان اجازه نميدن کسي وارد اون منطقه بشه. داشتيم مي گفتيم چقدر خوب بود اگه ميشد بريم اون بالا و شب رو اونجا اطراق کنيم... وانتي که با اون تا اورامانت تخت اومديم گفت همين الان راهي مريوان هستش. نمي دونم چه چيزي، تنبلي، ترس از اينکه فردا صبحش به اين راحتي وسيله نقليه پيدا نکنيم،... يا چه دليل ديگه باعث شد دسته جمعي تصميم بگيريم همون موقع با همون وانت راه دو ساعته تا مريوان رو طي کنيم. بعد از خروج از اورامانات متوجه شديم که مشکلي براي رفتن به اون بالا که ميگفتن زندان بوده، وجود نداشته و ميتونستيم بريم. قطعا تا آخر عمر افسوس و حسرت خواهم خورد که چرا شب اورامانات نمونديم. خلاصه اون وانته ما رو برد دم درياچهي زريبار پياده کرد. شب جمعه بود و خيلي شلوغ. داخل محوطه اونجا هم پر از رستوران و غرفه هايي بود که محصولات شهرهاي مختلف ايران رو ميفروختن. اونجا رو ترک کرديم و در امتداد درياچه پياده رفتيم تا به جاهاي خلوتتر و ساكتتر برسيم و بتونيم چادرمون رو برپا کنيم. همونجوري در تاريکي پيش ميرفتيم که با فرمان ايست مواجه شديم. ظاهرا به جاي خيلي زيادي خلوت رسيده بوديم! که از اونجا به بعد منطقه نظامي بود. بعد از فرمان ايست، طبيعتا ايستاديم! و شروع به صحبت با مامورين کرديم. اونها هم کلي محبت کردن و برامون پارچ آب خنک آوردن و گفتن اگه طي شب براتون مشکلي پيش اومد به ما مراجعه کنين. کنار پاسگاه يه تپه مانندي بود که بالاش يه سري سوئيت بود كه متعلق به سازمان گردشگري و ميراث فرهنگي بود. ما هم بيرون از محوطه سوئيتها و روي يكي از سكوهايي كه درستشده بود رفتيم و چادر زديم و چون آبمون تموم شده بود طي دو گروه به نوبت (براي محافظت از وسايلمون) تا پارک کنار درياچه رفتيم تا از آب استفاده کنيم. شب هم تا دير وقت بيدار بوديم و به درياچه ي تاريک زل زده بوديم. ديگه رفت و آمد از سوئيت ها قطع شده بود و ما هم مي خواستيم بدون مزاحمت بخوابيم. فقط يه چراغ کوچيک! (از اين چراغهاي بزرگ با تعداد زيادي پروژكتورهاي گازي پر نور كه تا 500 متر دوروبر خودشون رو روشن ميكنن) بغلمون روشن بود که يه ذره بفهمي نفهمي مزاحمت ايجاد کرده بود. ما هم خاموشش کرديم خب! اما نميدونم چرا بعد از خاموش کردنش! کل منطقه تو تاريکي فرو رفت! مثل اينکه تنها تير چراغ برق روشن اين حوالي همين بنده خدا بوده. اينقدر دير خوابيده بوديم که صبح طلوع آفتاب رو از دست داديم. صبحانه هم مربا به همراه کره محلي که از قبل بهمون داده بودن صرف کرديم که کلي حال داد. به سمت کنار درياچه راه افتاديم. هر چي پايين تر ميرفتيم رضا و بابك بيشتر هيجان زده ميشدن که تني به آب بزنن. آب درياچه بسيار تميز بود و هوا هم گرم. خلاصه به پايين که رسيديم ديگه با قطعيت تصميم گرفتن برن شنا. من و زينب هم براي جلوگيري از هويج شدن رفتيم يه قايق پايي کرايه کرديم و روي سطح درياچه به قايق سواري پرداختيم. يه کرمي درونمون وول ميخورد که وادارمون کرد بريم از اون سمت درياچه سر در بياريم. سوت زنان به اون سمت راه افتاديم. دو سوم مسير رو که طي کرديم يه قايق موتوري بدو بدو دنبالمون اومد و به زبون خوش ازمون خواست برگرديم. چاره اي نبود سر قايق رو برگردونديم و رفتيم. تازه دير هم شده بود. نگران معطل کردن بچه ها بوديم که ديديم زنگ زدن و گفتن که اونا هم قايق گرفتن و دارن به سمت ما ميان. در مجموع دو ساعتي روي آب بوديم و در سکوت درياچه و به حالت شناور، آرامش بي نظيري رو تجربه کرديم. قايقها رو تحويل داديم و ماشيني به مقصد ترمينال گرفتيم. اونجا براي ساعت ۶ بليط تهيه کرديم. وسايل ناهار رو هم برداشتيم و کوله هامون رو به امانت اونجا گذاشتيم و رفتيم بازار مريوان. بازار پر بود از لوازم آرايشي و بهداشتي. سيدي هاي موسيقي هم از هر رقمي و از هر خوانندهاي آزادانه و با اتيكت و ليست چسباندهشده بر روي ديوار مغازهها به فروش ميرسيد، انگاري دولت اونجا با اينجور مسايل كاري نداشت. ناهار رو هم در پارک نسبتا بزرگي در مريوان صرف کرديم. ساعت ۵ عصر بود که بلند شديم و از راه بازار مرزي به سمت ترمينال راه افتاديم. بابک از اونجا راهي سنندج شد تا از اونجا بره تبريز و ما هم سوار اتوبوسمون شديم. کلا از ۱۲ ساعت مسير، حداقل ۱۱ ساعتش رو هممون خواب بوديم از شدت خستگي. ساعت ۷ صبح شنبه بود که وسط ميدون آزادي ايستاده بوديم و در دود و دم و شلوغي صبحگاهي حسرت آن همه زيبايي و آرامش و سکوت چند روز گذشته رو مي خورديم...
راستي دفعه بعد ميخوايم بريم لرستان!
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٢۱ ق.ظ توسط هایکر ماجراجو لینک
یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٥
پاوه تا مريوان
پس فردا دوشنبه داريم ميريم پاوه. قراره ابتدا يه گشتي اونجا بزنيم و اگه بشه يه سري هم بريم غار قوريقلعه. بعد از اونجا يكراست ميريم نوسود که یه روستای مرزی هست. پياده روي خودمون رو از اونجا شروع ميكنيم. ابتدا ميريم روستای نودشه و بعد از اونجا ميريم اورامان تخت و پس از اون به سمت مريوان. اگه فرصت بشه درياچه زريوار هم خواهيم رفت. خلاصه اميدواريم كه مشكلي واسمون پيش نياد. البته يه كم اطلاعات نگرانكننده از بابت امنيت اونجا بهمون رسيده ولي توكلمون به خداست. اگه يه كرد پيدا ميشد كه با ما ميومد بهتر بود ولي خب نشد ديگه. گزارش برنامه انشاءا... هفته بعد
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢٢ ق.ظ توسط هایکر ماجراجو لینک